گفتیم در دوران جنگ چه کنیم که ساعتهایی برامون بهتر بگذره و گفتین در مورد هکرهای بزرگ صحبت کنیم. این اولین قسمت از این سری است. توش قصه زندگی کوین میتینک ، هکر افسانه ای رو میگم که اصطلاح «مهندسی اجتماعی» رو جا انداخت. در این قسمت از کودکی تا جدا شدنش و اشناییش با کسی رو میگیم که اونی بود که ادعا میکرد.
متاسفانه براوزر شما از اچ تی ام ال ۵ پشتیبانی نمی کند. یا خیلی باحال است یا خیلی عجیب!
و البته ایده جدید که اگر توشون سابسکرایب کنین / مشترک بشین یا هر چی بهش میگن، خوشحال می شم:
نیمهشبِ ۱۵ فوریه سال ۱۹۹۵ بود. معروفترین هکر دنیا، بعد از یک روز کاری طولانی، به آپارتمان کوچکش در شهر رالی، کارولینای شمالی برگشته بود.
کوین میتنیک، بعد از یک ساعت سر زدن به کامپیوترش، به باشگاه رفت، کمی ورزش کرد، و بعدش توی یک رستوران ۲۴ ساعته شام خورد. وقتی برگشت خونه، آمادهی یه شب دیگهی بلند و پرماجرا بود؛ شبی برای سرک کشیدن توی شبکههای دوردست، و بازی با مرزهای امنیت.
اما وقتی دوباره جلوی صفحهی مانیتورش نشست، یه حس عجیب سراغش اومد. یه چیزی درست نبود…
همهجا ساکت بود. بیشتر چراغهای آپارتمانهای اطراف خاموش بودن. ون مشکوکی اطراف نبود. مدارک جعلی خوبی داشت و با کاهش صد کیلو وزن، دیگه شبیه اون جوون خسته و ژولیدهای که عکسش رو صفحه اول نیویورک تایمز چاپ شده بود نبود. خودش فکر میکرد در امانه. شاید فقط داشت زیادی شکاک میشد. بالاخره، دو سال و نیم فراری بودن میتونه هر کسی رو حساس کنه.
ولی اون حس از بین نرفت. کوین از پشت میز بلند شد و رفت سمت در ورودی. در باز میشد به راهرویی که مشرف به پارکینگ بود. از لابهلای در نگاهی انداخت بیرون. هیچکس نبود. خیالش راحت شد. احتمالاً فقط توهم زده بود. برگشت پشت کامپیوتر…
ولی نمیدونست که همین نگاه کوتاه، اشتباهی بود که لوش داد.
مقدمهتو دنیای هک و امنیت، تقریباً هیچکس شک نداره که کوین میتنیک یکی از خفنترین مهندسهای اجتماعی تاریخ بوده — شاید حتی بهترینشون. کارها و حقههاش هنوز هم توی کلاسهای آموزشی امنیت سایبری، به عنوان نمونههای کلاسیک مهندسی اجتماعی تدریس میشن. البته اون زمان، دنیای تکنولوژی خیلی فرق داشت با الان: همهچی بر پایه تلفنهای ثابت، فکس و تلفنهای عمومی بود، نه اینترنت پرسرعت و گوشی هوشمند.
اما یه نکتهای هست که همیشه کنار اسم میتنیک شنیده میشه: خیلیها میگن که کوین برنامهنویس خیلی قابلی نبود. راست هم میگن. اون بلد بود کدنویسی کنه، ولی ترجیح میداد از ابزارهایی استفاده کنه که هکرهای دیگه نوشته بودن. به زبان امروزی، به این تیپ افراد میگن «اسکریپتکیدی» — یعنی کسی که خودش ابزار نمیسازه، بلکه از ابزارهای آماده بقیه استفاده میکنه.
پس شاید اینهمه بزرگی و عظمت کوین میتنیک یه کم اغراق رسانهای بوده؟ شاید فقط اسمش گنده شده چون خیلیا فرق یه «هکر واقعی» رو با یه اسکریپتکیدی نمیدونن؟
اما جالب اینجاست که اون شب زمستونی توی رالی، در واقع پایان یک دوئل واقعی بین میتنیک و یه رقیب جدی بود — رقیبی که هم برنامهنویس قویای بود و هم مثل خود میتنیک، سیستمهای ارتباطی رو خوب میشناخت. یه درگیری که انگار از دل یه فیلم هالیوودی دراومده بود.
اولین هککوین دیوید میتنیک تو سال ۱۹۶۳ توی ایالت کالیفرنیا به دنیا اومد. وقتی هنوز بچه بود، پدر و مادرش از هم جدا شدن و مادرش مجبور شد دوتا شیفت کار کنه تا خرج زندگی خودشون رو بده. نتیجهاش چی بود؟ کوین بیشتر ساعتهای بیداریش رو تنها میگذروند. و این یعنی آزادی! آزادیِ گشتوگذار توی خیابونهای لسآنجلس با استفاده از اتوبوسها و متروهای عمومی شهر.
یه روز، وقتی حدود دوازده سالش بود، کوین متوجه یه نکتهی جالب شد: بلیتهای انتقال اتوبوس (همونایی که برای سوار شدن به خط بعدی استفاده میشن) با یه پانچ خاص مهر میخوردن. یه پانچ که یه الگوی خاص روی بلیت سوراخ میکرد. اینجا بود که جرقهی یه ایدهی عجیب تو ذهنش خورد: اگه بتونه یه پانچ مثل اون گیر بیاره و چندتا بلیت خام… اون وقت میتونه کل لسآنجلس رو مجانی بچرخه!
دفعهی بعد که سوار اتوبوس شد، رفت نشست کنار راننده. وقتی چراغ قرمز شد، رو کرد بهش و گفت:
«ببخشید، من یه پروژهی مدرسه دارم و باید روی مقوا طرح پانچ بزنم. این پانچ شما خیلی خوبه. میدونین از کجا میتونم یکی شبیه اینو بخرم؟»
راننده هم که اصلاً فکرش رو نمیکرد یه بچهی دوازدهساله داره گولش میزنه، با خوشرویی آدرس یه فروشگاه مخصوص لوازم اداری رو بهش داد که پانچ رو میفروخت… فقط ۱۵ دلار!
حالا فقط یه چیز دیگه لازم داشت: بلیت خام. ولی دزدی اصلاً توی سبک کوین نبود، نه اون موقع و نه حتی سالها بعد. راهحل؟ شروع کرد رانندهها رو توی ترمینالها زیر نظر گرفتن… و دید خیلی وقتا، وقتی دفترچههای بلیت نیمهتمومشون به آخر میرسه، میندازنشون توی سطل آشغال! کوین هم مثل یه ماهیگیر حرفهای، دفترچهها رو از زبالهها بیرون کشید و خیلی زود داشت کل لسآنجلس رو بدون حتی یه سنت هزینه میگشت! این شد اولین تجربهی واقعی کوین میتنیک از چیزی که ما امروز بهش میگیم «هک»!
چند سال بعد، وقتی دبیرستانی بود، با یه دانشآموز دیگه دوست شد که وارد دنیای «فریکینگ» بود؛ یعنی هک کردن سیستمهای تلفن. وقتی کوین فهمید که میشه با یه سری شمارهی تست، تماسهای راه دور مجانی گرفت، یاد همون داستان بلیتهای اتوبوس افتاد — و همون موقع به کل جذب شد.
دوستش بهش یاد داد که چطور با یه سری تکنیک سادهی مهندسی اجتماعی، اپراتورهای تلفن رو گول بزنه. ولی واقعیت اینه که کوین خیلی هم نیاز به آموزش نداشت! چون همونطور که داستان اتوبوس نشون میده، گول زدن آدمها برای کوین مثل نفس کشیدن طبیعی بود! شاید واسه همینه که از بچگی عاشق شعبدهبازی بود.
تو کتاب زندگینامهش به اسم روحی در سیمها (Ghost in the Wires) مینویسه:
«وقتی یه ترفند جدید یاد میگرفتم، بارها و بارها تمرینش میکردم تا کامل یاد بگیرمش. در واقع، از طریق شعبدهبازی بود که لذت فریب دادن بقیه رو کشف کردم. […] دیدم که یه جمعیت کامل، با اینکه میفهمن دارن فریب میخورن، باز هم خوششون میاد! این یه کشف بزرگ برای من بود. یه جور حس جادویی که مسیر زندگیم رو عوض کرد.»
قدرت جادویی کوینکوین میتنیک خیلی زود از همون دوستی که وارد دنیای فریکینگش کرده بود جلو زد. مخصوصاً توی مهندسی اجتماعی، یعنی همون هنر گول زدن آدمها برای گرفتن اطلاعات.
تو سن نوجوانی، بیشتر از این مهارتاش برای شوخی و شیطنت استفاده میکرد. مثلاً گوش بدین که چطور تونست شمارهی تلفن خصوصی و منتشرنشدهی کلی از سلبریتیها رو از شرکت تلفن بگیره!
ماجرا اینطوری شروع شد که اول زنگ زد به یکی از دفترهای خدمات مشتری شرکت تلفن و خودش رو معرفی کرد:
«سلام، من جِیک رابرتز هستم از بخش Non-Pub.» (بخشی که مسئول نگهداری شمارههای خصوصی و منتشرنشده است).
بعد ادامه داد: «یادداشت ما به دستتون رسید که قراره شمارهمون عوض شه؟»
طرف اون ور خط گفت: «نه، هنوز با شمارهی 213 320-0055 باهاتون تماس میگیریم.»
بفرما! همین شد که کوین شمارهی واقعی دفتر Non-Pub رو پیدا کرد.
حالا باید یه شمارهی داخلی معتبر از یکی از مدیرای سطح میانی شرکت (که بهشون میگفتن “second-level”) پیدا میکرد. دلیلش؟ وقتی که یکی از کارمندای بخش Non-Pub میخواست مطمئن شه کوین واقعاً یکی از خودشونه، بتونه زنگ بزنه به اون مدیر و تأیید بگیره.
کوین دوباره زنگ زد به یکی دیگه از دفترها، این بار خودش رو تام هانسن معرفی کرد از طرف همون بخش Non-Pub:
«داریم لیست افراد مجاز به دسترسی رو آپدیت میکنیم. هنوز نیاز دارین توی لیست باشین؟»
مدیر با خیال راحت گفت: «آره، حتماً!» و اسم کاملش به همراه شمارهی داخلی خودش رو داد.
مرحلهی آخر چی بود؟
کوین تماس گرفت با مرکز مخابرات و خودش رو تعمیرکار میدانی جا زد. ازشون خواست که شمارهی اون مدیر رو موقتاً به یه شمارهی دیگه فوروارد کنن — که اون شماره، شمارهی خود کوین بود!
وقتی که کارمند Non-Pub زنگ زد به مدیر برای تأیید، تماس به کوین فوروارد شد و اون هم نقش مدیر رو بازی کرد و گفت: «بله بله، این درخواست درسته!»
با این ترفند، شمارهی خصوصی کلی آدم معروف مثل بروس اسپرینگستین، راجر مور و چندتا چهرهی دیگه رو گیر آورد!
حالا سوال: چطور تونست همچین کاری بکنه؟
اگه با دقت گوش کرده باشین، احتمالاً متوجه شدین که یکی از ابرقدرتهای اصلی کوین، «دانش» بود.
خودش یه جا گفته:
«انقدر درگیر دنیای تلفن شدم که فقط خود سیستمها و سختافزارها نه، حتی ساختار سازمانی، فرآیندها، و اصطلاحات داخلیشون رو هم یاد گرفتم. بعد یه مدت، شاید بیشتر از هر کارمند دیگهای دربارهی شرکت تلفن میدونستم!»
واقعاً هم همین دانش اصطلاحات تخصصی و روندهای داخلی شرکت بود که باعث میشد کارمندها باور کنن که کوین یکی از خودشونه. وقتی میگفت “Non-Pub” یا “second-level”، ذهن اون طرف بهراحتی قبول میکرد که این آدم واقعاً تو سیستمه. همین اعتماد، پایهی همهی تکنیکهای مهندسی اجتماعی بعدیش شد.
«توی هفده سالگی، میتونستم هرچی که بخوام از بیشتر کارمندای شرکت تلفن بگیرم؛ چه حضوری، چه تلفنی!»
چنین حرکتهایی — از گرفتن شمارهی سلبریتیها تا هک کردن سیستم مدرسهش — باعث شد کوین توی جامعهی فریکرها و هکرهای اطرافش شناخته بشه.
تا اینکه یه روز، یکی از هکرهای بزرگتر که خودش اهل حساب بود، یه چالش انداخت جلوی کوین:
«اگه بتونی بری توی سیستمی به اسم The Ark که مال شرکت دیجیتال اکویپمنت کورپوریشن (DEC) ـه، اونوقت قبولت داریم و اطلاعاتمونو باهات شریک میشیم.»
کوین که دلش میخواست وارد دایرهی هکرهای حرفهای بشه، فوری دست به کار شد. یه تماس گرفت با دفتر توسعهی شرکت DEC توی نیوهمپشایر. خودش رو جا زد بهجای آنتون چرنوف، یکی از برنامهنویسهای کلیدی شرکت. ریسک بزرگی بود، ولی حساب کرده بود که خیلی از کارمندها اسم چرنوف رو شنیدن، اما چهره و صداش رو نمیشناسن.
همین کافی بود. یه برنامهنویس اونور خط رو قانع کرد که براش یه اکانت تست بسازه به اسم خودش — البته با اسم چرنوف!
وقتی رفت به هکرهای دیگه نشون داد که راحت میتونه وارد سیستم بشه، همه شگفتزده شدن.
ولی اینجا بود که کوین اولین درس تلخ زندگیش رو گرفت.
اون هکرهای باتجربه، وقتی اطلاعات لازم رو کشیدن و کارشون تموم شد… رفتن و خود کوین رو لو دادن! به شرکت DEC گفتن که اون پشت قضیه بوده.
نهتنها احساس خیانت شدیدی بهش دست داد، بلکه این ماجرا باعث شد اسم کوین میتنیک برای اولین بار بره تو رادار نیروهای امنیتی.
یه مأمور افبیآی اومد در خونهشون، و به مادرش هشدار داد که بهتره پسرش راهش رو عوض کنه…
اولین دستگیریاما کوین میتنیک اونقدر عاشق هک و ماجراجویی بود که اصلاً حرف مامور افبیآی رو جدی نگرفت. با یه هکر دیگه به اسم لوئیس دِ پین، رفتن سراغ شرکت Pacific Telephone یا همون Pacific Bell — یکی از بزرگترین شرکتهای مخابراتی کالیفرنیا.
دنبال چی بودن؟ دنبال دفترچههای فنی و جزوههایی که اطلاعات عمیقتری از زیر و بم شبکهی تلفن بهشون بده. کوین حدس زد شاید همچین چیزی بشه توی سطل زبالههای ساختمان شرکت پیدا کرد.
یه شب با لوئیس و یکی از دوستای مشترکشون رفتن “دامپستر دایوینگ” — همون زبالهگردی فنی!
ولی هیچی گیرشون نیومد. و وقتی دست خالی موندن، تصمیم گرفتن یه قدم جلوتر برن: گفتن خب، میریم توی خود ساختمون!
میتنیک خودش رو جای یکی از کارمندای شرکت جا زد که میخواد دوستاشو برای یه تورِ شبونه بیاره داخل. نگهبون هم که شک نکرد، درو براشون باز کرد.
سهتایی شروع کردن به گشتن تو راهروهای خالی ساختمون، تا اینکه رسیدن به اتاق کامپیوتری که دنبالش بودن.
اونجا، توی یکی از کابینتها، کوین یه برگه پیدا کرد که روش همهی پسوردهای لازم برای دسترسی به مرکزهای مخابراتی سراسر ایالت نوشته شده بود.
یه جورایی انگار گنج پیدا کرده بودن — «The mother lode» — اون چیزی که همهی هکرها دنبالش بودن.
واقعاً هم باید همونجا ول میکردن و میرفتن.
ولی نه… چون چند لحظه بعد، دفترچهها و راهنمای فنیای که از اول دنبالش بودن رو هم پیدا کردن.
وسوسه اینجا بود که گفتن: «بیاین ببریمشون بیرون، یه نسخه کپی بگیریم و قبل از اینکه کسی بیاد سر کار، برشون گردونیم سر جاشون.»
کوین بعدها نوشت:
«این احمقانهترین تصمیم سالهای اول زندگیم بود.»
دفترچهها رو گذاشتن زیر بغل و خیلی ریلکس از جلوی همون نگهبونی که اول راه داده بودشون، رد شدن. نگهبونم اصلاً شک نکرد.
ولی خب، ساعت دو نصف شب بود. پیدا کردن یه مغازهی کپی؟ محاله!
و حالا که نتونستن کپی بگیرن، تصمیم گرفتن دفترچهها رو پیش خودشون نگه دارن. اشتباه پشت اشتباه.
چند روز بعد، کوین داشت با ماشین از بزرگراه برمیگشت خونه که متوجه شد یه ماشین داره تعقیبش میکنه. سه نفر بودن توش.
شک کرد. یه خروجی گرفت و یوترن زد، فقط برای اینکه مطمئن شه.
و وقتی ماشین پشت سرش هم یوترن زد، دیگه معلوم شد واقعاً دارن تعقیبش میکنن.
اون ماشین پلیس بود، فقط چراغ گردون روشو هنوز روشن نکرده بودن.
بهمحض اینکه شک کوین تبدیل به یقین شد، چراغ گردون روشن شد و ماشین با سرعت اومد طرفش.
کوین یه لحظه به فرار فکر کرد… ولی عاقلانه تصمیم گرفت توی بزرگراه دنبال یه تعقیبوگریز هالیوودی نره.
آروم زد کنار.
سه نفر پریدن بیرون، با اسلحههای آماده، ریختن سرش.
و کوین میتنیک… اون پسربچهی زبل که یه عمر مردم رو گول میزد… اون شب توی ماشینش زد زیر گریه.
اولین محکومیتسال ۱۹۸۱، وقتی کوین میتنیک هنوز زیر ۱۸ سال بود، به جرم دزدیدن دفترچههای فنی شرکت Pacific Bell متهم شد.
قاضیای که پرونده رو بررسی میکرد، مونده بود که اصلاً انگیزهی این پسر چی بوده! نه اینکه دفترچهها رو فروخته باشه، نه اینکه باهاشون پول درآورده باشه… پس چرا اصلاً دزدیدشون؟
این سؤال، سالها بعد هم ذهن خیلی از بازپرسهایی که دنبال کوین میتنیک بودن رو مشغول کرده بود.
میتنیک وارد دهها، شاید صدها شرکت شد، کلی نرمافزار محرمانه و سند داخلی دزدید — ولی هیچوقت این اطلاعات رو نفروخت. حتی ازشون سود مالی هم درنیاورد!
یادتونه اون داستانی که با مهندسی اجتماعی رفت شماره تلفن خصوصی سلبریتیها رو از شرکت تلفن گرفت؟
خودش میگه: “خیلی وقتا حتی زنگ هم نزدم. چون هدفم این نبود که بهشون اذیت برسونم. برای من، خودِ هک کردن، خودِ چالش، پاداش بود.”
«واقعیت اینه که من وارد شبکهی تلفن شدم، درست مثل بچهای که وارد یه خونهی متروکه توی محلشون میشه، فقط برای اینکه ببینه اون تو چه خبره.
اون وسوسه برای کشف، برای فهمیدن چیزهایی که پنهانه، خیلی قویتر از این بود که بشه جلوی خودمو بگیرم.
بله، خطر داشت. ولی خب، همین ریسکها هم بخشی از جذابیت ماجرا بود.»
«خیلیا صبحها از خواب بیدار میشن و با زور و خستگی میرن سر کار. ولی من واقعاً از “کارم” لذت میبردم.
همهی این ماجراجوییها برای این بود که فقط کنجکاوی خودمو ارضا کنم. ببینم چی میتونم بفهمم، به چه چیزهایی میتونم دسترسی پیدا کنم — از سیستمعاملها گرفته تا گوشیها و هر چیزی که ذهنم رو درگیر میکرد.»
قاضی که انگار تا حالا با همچین مجرمی روبهرو نشده بود، شک کرد که شاید کوین یه جور “اعتیاد رفتاری” داره، و دستور داد براش تست روانشناسی بگیرن.
در نهایت، به ۶ ماه اقامت در مرکز بازپروری نوجوانان محکوم شد، بهعلاوهی چند ماه دورهی تعلیقی بعدش.
میتنیک بعدها توی خاطراتش مینویسه اون شش ماه براش کابوس واقعی بودن:
«هیچوقت اونقدر احساس ترس نکرده بودم. بقیهی بچههایی که اونجا بودن، بهخاطر جرمهایی مثل تجاوز، قتل، حمله با سلاح، و عضویت توی باندهای خطرناک محکوم شده بودن.
آره، هممون نوجوان بودیم، ولی خیلیهاشون خشنتر و خطرناکتر بودن، چون حس میکردن هیچکس نمیتونه بهشون چیزی بگه.»
ولی حتی این تجربهی وحشتناک هم نتونست کوین رو متوقف کنه.
وقتی از مرکز بازپروری بیرون اومد، رفت سر کار توی یه شرکت که یکی از آشنایای خانوادگیش ادارهش میکرد.
اما بازم نتونست جلوی خودش رو بگیره… اینبار رفت سراغ سیستمهای کامپیوتری دانشگاه USC — و خب، دوباره دستگیر شد.
یه بار بازداشت، بعد آزاد شد. دوباره بازداشت، دوباره آزاد. و دوباره… هک کرد.
نهایتاً مقامهای Youth Authority حکم دستگیری جدیدی براش صادر کردن، چون قوانین دورهی تعلیقش رو شکسته بود.
و اینبار، ترس به جونش افتاد. وکیلش گفت: “اگه گیرت بندازن، اینبار واقعاً میری زندان، اونم برای مدت طولانی.”
ولی یه راه فرار قانونی وجود داشت: با اینکه دیگه از نظر سنی نوجوان محسوب نمیشد، ولی چون هنوز پروندهش زیر نظر California Youth Authority بود،
اگه میتونست خودش رو مخفی نگه داره تا دورهی تعلیق تموم شه، اون حکم خودبهخود باطل میشد!
برای همین میتنیک فرار کرد. رفت شمال کالیفرنیا، توی یه مزرعهی دورافتاده مخفی شد.
نه کامپیوتر، نه مودم، نه تکنولوژی — فقط صبحها ساعت ۵ بیدار میشد تا به مرغ و خوک غذا بده! خودش میگه: «این سبک زندگی، اصلاً من نبودم!»
ولی خب، از زندان خیلی بهتر بود.
بیشتر روزهاشو توی کتابخونهی محلی میگذروند. حتی توی یه دورهی “عدالت کیفری” توی یه کالج محلی ثبتنام کرد.
و نهایتاً، در سال ۱۹۸۵، بعد از چهار ماه زندگی مخفیانه، وکیلش بهش خبر داد که دورهی تعلیق تموم شده.
دیگه Youth Authority هیچ اختیاری روش نداره.
و کوین میتنیک برگشت به لسآنجلس.
ازدواج فنیکوین میتنیک حالا دیگه یه نوجوون سرکش نبود؛ بیست و دو سالش شده بود و دنبال کار میگشت.
تو همین گیر و دار شنید که شرکت General Telephone داره از فارغالتحصیلهای یه مدرسهی فنی به اسم «Computer Learning Center» نیرو میگیره.
برای میتنیکی که کل نوجوونیشو پای شناخت سیستمهای تلفنی گذاشته بود، این یه فرصت طلایی بود… رؤیایی که داشت به واقعیت نزدیک میشد.
رفت توی همون مرکز آموزشی ثبتنام کرد و اونجا بود که با یه دختر خوشخنده و مهربون به اسم بانی آشنا شد.
خیلی زود با هم دوست شدن… ولی متأسفانه برای کوین، بانی قبلاً نامزد کرده بود.
با این حال، یه شب بانی با حالت دو دل بهش گفت که شک داره نامزدش واقعاً اونقدر که میگه پولدار باشه.
کوین گفت: “اگه خواستی، من میتونم یه نگاهی بندازم.”
و با اجازهی بانی، رفت سراغ یه شرکت گزارش اعتبار مالی و با هک کردن سیستمشون، ریز وضعیت مالی نامزدش رو درآورد.
حس ششم بانی درست از آب دراومد: اون آقاهه نهتنها پولدار نبود، که حسابی هم دروغ گفته بود.
بانی نامزدیش رو بههم زد و چند هفته بعد، شد دوستدختر کوین.
میتنیک پر درآورده بود! اولین رابطهی عاشقانهی جدیش بود.
با هم میرفتن کوهپیمایی توی کوههای سنگبریل، فیلم میدیدن، غذای تایلندی میخوردن…
و حتی توی چند ماه اول، از ازدواج هم حرف میزدن.
کوین حس میکرد بانی بهترین چیزی بوده که تا حالا توی زندگیش براش پیش اومده.
اما… حتی اون موقع هم، وسوسهی دنیای هک و رمز و راز براش خیلی قویتر از هر چیز دیگهای بود.
دوباره با یه هکر قدیمی به اسم لنی دیچیکو تماس گرفت.
به بانی گفت شبها کلاس شبانه میره — ولی در واقع، میرفت خونهی لنی و با هم یه جنگ تمامعیار با شرکت Pacific Bell راه انداخته بودن.
اونا تونستن وارد چند تا مرکز سوئیچ تلفن مرکزی بشن و کنترلشون رو بگیرن.
بعدش هم رفتن سراغ شرکت Santa Cruz Operation و دنبال سورسکد سیستمعامل یونیکس گشتن.
«شبهایی که جایی نمیرفتم، مینشستم پای کامپیوتر توی آپارتمان. از خط تلفن بانی برای هک استفاده میکردم…
اونم تنها کتاب میخوند، تنها تلویزیون میدید، و تنها میرفت بخوابه.
من کاملاً درگیر یه اعتیاد شدید شده بودم.»
درست همون موقع که توی دنیای زیرزمینی هکرها اسمش داشت بزرگ و بزرگتر میشد، زندگی شخصیش مثل یه کشتی در حال غرق شدن بود.
امیدش برای کار توی General Telephone خیلی زود دود شد، چون وقتی بالادستیا فهمیدن که چه گذشتهای داره، بعد از فقط ۹ روز اخراجش کردن.
تو یه بانک محلی هم که رفت دنبال کار، باز هم همین بلا سرش اومد.
و از اون بدتر — میتنیک و بانی به خاطر فعالیتهای مشکوکشون توی شبکهی شرکت Santa Cruz دستگیر شدن.
یکی از مدیرای سیستم که حواسش خیلی جمع بود، سرنخها رو گرفت و زنگ زد به پلیس.
میتنیک مطمئن بود بانی ایندفعه دیگه ولش میکنه میره…
ولی نه! بانی موند، کنارش ایستاد و حمایتش کرد.
میتنیک هم برای جبران، ازش خواستگاری کرد —
اما نه از روی عشق و علاقه! دلیلش خیلی ساده و حقوقی بود:
اگه بانی زن قانونیش میشد، دیگه نمیتونستن توی دادگاه مجبورش کنن علیه کوین شهادت بده.
عروسیشون اما، نه لباس سفید داشت، نه خانواده، نه جشن…
بانی با یه تاپ، یه شلوار و دمپایی ا