آن، دختری که رویای نویسنده شدن را در سر داشت، دیگر نمیتوانست آزادانه در خیابانهای شهر قدم بزند، نمیتوانست در صنف درس بنشیند، نمیتوانست دوستانش را ببیند. چرا؟ تنها به جرم اینکه یهودی بود. یهودیانی که محکوم بودند تا ستاره زرد بر لباسشان بدوزند، نه به نشانه افتخار، بلکه به نشانه تحقیر، جدایی و سرنوشت تلخی که در انتظارشان بود. آنهایی که این علامت را داشتند، دیگر حق نداشتند در پارکها بنشینند، به سینما بروند یا حتا از دوچرخه استفاده کنند. مغازهها، مکاتب و شفاخانهها یکی پس از دیگری درهایشان را به رویشان بستند. بعد از مدتی، آنها را از خانههایشان بیرون کشیدند، مانند اشیایی بیارزش در واگنهای آهنی تنگ و بدون هوا چپاندند، به مقصدی که نامش را با دروغهای فریبنده پوشانده بودند، اما حقیقت آن چیزی جز مرگ نبود.